دوشنبه هجدهم اردیبهشت 1385
بعدازنوروز
حضرت بیدل می گوید:سوی دنیا نبرده ام دستی /گرکنم پادراز می رسدم/بهرحال می شود دروغ گفت درغکی خندید دروغکیبه این دنیا خوشبین بودهمه چیزراندیده گرفت فقط نیمه پرلیوان رادیدهمه این کارهاشدنی است من هم میتوانم اگر بخواهم امافکرمیکنم دنیای دروغین حتی به دروغ هم نمی ارزد.
چراغ سالها پيش در گوشه تنهايي خانه نمورروشن شدهرهفته يكباراضلاع يك مثاث دوراوجمع مي شدند همچون مشاطه هابامداد، قيچي وخط كش ابرونش رالاغروگونه هايش رافربه ترميكردندوميكوبيدندسينه ديواردوسال بهمين منوال گذشت سال سوم پرچم هاي سپيدطالبان راآتش برجهاي سربه فلك نيورك بلعيد يك ضلع ازاضلاع چراغ راكه عاقل بودخبرگذاري صداي افغان مك زد ضلع ديگرديوانه شدونوشت : / ليلامهاجراست كه حرفي نمي زند / آزرده خاطراست كه حرفي نمي زند/ ليلاكاسه اشرابه سنگ اندركردچراغ تنهاشد باگونه هاي لاغروچروكيده تااينكه بال وپردرآور د وبار ه هرماه يكبارباشكل وشمايل بهترعرض اندام كرداماديري نپايد كه خاوش شدوفتيله اش ته كشيد بعدازمدتي اسمش راگذاشت بتي وسرازپرشن بلاگ درآورد ديداين گونه زيستن سخت است باهمان نام اول آمده است اعلام حيات كند درحاليكه مشاطه هاي همدمش راگم كرده است چون سرانجام مجنون به كوه پنا بردآسمان براوگريست وبراثررانش بيابان زيرسنگهاي بدهي گم شدوآن ديگري به بيابان وسيع تري بنام ايرنا قدم ميزندوسومي كه نه ديوانه شدونه عاقل ماندشمال نرفته دريك مسابقه بزكشي شركت كردوازصدرزين به زمين افتادبي آنكه آسمان براوگريسته باشدباگامهاي اسپ هاي تندرو دردل خاكها دفن شد مي خواهدبرخيزداماهنوزشكستگيهاي استخانش التيام پيدانكرده است .چراغ ديشب اسامي يارانش رابه ترتيب ازعاقل به ديوانه اين گونه زمزمه مي كرد: احمدشفاي، الياس امير ي وعليمددرضواني
